تبليغاتX
زنـــــدگی
وب نوشـــت های شـــخصی

بیایید امسال را سال رهایی بنامیم... به ما چه گوشه کانالهای تلویزیونی امسال را چه مینامند، ما خودمان اسم سالمان را انتخاب میکنیم... حالا که هر کسی هر کسی ست بیایید ما هم کاری کنیم...

سال رهایی خوب است؟ نه! سال صلح ، سال آزادی، سال صداقت... کدامیک بهتر است وقتی هیچکدام را نه داریم و نه میخواهیم داشته باشیم... همان که گفتم بهتر است.

در هر صورت، امسال رهایید که مثل همیشه هر کار میخواهید انجام دهید، رهایید که بیایید، بمانید یا بروید... رهایید که بخواهید یا نخواهید، رهایید هر آنچه میخواهید بگویید... و همچنان رهایید که دلها را به دست آورید یا بشکنید... هر کاری دوست دارید انجام دهید که این دنیای شماست و سال شما...

هر دقیقه ای که میگذرد، مثل همیشه برنمیگردد و این روزهایمان همان بهتر که بگذرد و برنگردد...

رهایی در کل چیز خوبی ست ، چه معنی آن را بدانیم و چه ندانیم، اینطور نیست؟!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 1:0  توسط گـــیتا  | 


از امـــروز صبح ، سالی جدید آغاز شد.

به این امید که بهترین ها در انتظار همه ما باشد که سخت به آن نیازمندیم.

دعا میکنم خوبی ها ، نیکی ها و عطوفت و مهربانی به سراغمان بیاید و همه دوستان دیده و نادیده ام در این دعا شریک باشند، شاید که قدرت خواسته ما بر ناامیدی و ناله های متداول پیشی گیرد.

بهار را دوست می دارم چون همیشه آغازش برای من دوباره زاده شدن و روزگاری نو ست... امیدوارم برای شما هم زایشی دوباره بوده و زندگی را از سر و متفاوت شروع کنید.

ســـــال نــــو مـــــبارک...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 16:13  توسط گـــیتا  | 

موهایم را از پشت با یک گل سر نارنجی جمع میکنم و مشغول فکر کردم می شوم... اصولا اینجور وقتها به همه چیز فکر میکنم... برای ناهارم چه بپزم؟ امروز پیاده روی کنم یا نه؟ این یکی گرفتاری بزرگی ست ؛ صلوات نذر کنم، به کلیسا بروم ، همان هیچی را انتخاب کنم... فردا خواهد آمد یا حق انتخابم تمام خواهد شد، بهتر بود گل سر را انتخاب میکردم یا موهایم را با کش میبستم... دیروز که تمام شد واقعی بود و یا یک توهم ذهنی... بین پاستا و آبگوشت کدام را انتخاب کنم...

همه اینها فکرهایی است که ممکن ست در کسری از دقیقه از ذهنم بگذرند... عجیب نیست؟!

واقعا این ذهن ما چیست ؟ برای چه کاری ست ؟ برای بر هم زدن آرامش خودمان یا کمک به خود و بشریت...

مرز توهمات ذهنی و واقعیت ها همیشه به باریکی یک تار مو ست!

شاید برای کمک به خودمان باید با یک مداد قرمز این مرزبندی را کاملا مشخص کنیم ولی نه حیف است، این آشفتگی ذهنی را دوست می دارم یا لااقل به آن عادت دارم...

دوباره فکر میکنم امروز موهایم را چطور جمع کنم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 21:53  توسط گـــیتا  | 

پیاله ام را جلو می آورم ، جرعه ای شراب میریزد و تاکید میکند خالص ست... یعنی خالص و ناب؟

ترجیح میدهم اطرافیانم قلبهایشان خالص و ناب باشد تا پیاله شرابشان... انقدر که بشود فکرشان را، قلبشان را و ته نگاهشان را در آن پیاله لب پریده دید.

چقدر خوب بود همه در پیاله مان خود و دیگران را می دیدیم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 23:23  توسط گـــیتا  | 

لابلای اثاث و خرت و پرت هایم ، چیزهایی دارم که برایم خیلی عزیز هستند.

چند جلد کتاب که مربوط به دیدنیهای ایران و کشورهای دیگرست که یا خودم خریدم و یا هدیه گرفتم، چند سوغات از جاهای مختلفی که رفته ام، لپ تاپم که بیشتر اوقات روی زانوانم ست، یک کت که تازه هدیه گرفتم؛کوله پشتی ام ، کارت پستال ها و عکس هایم ... شاید همه چیزی که دارم همین باشد... این به من نشان میدهد که به فرهنگ و تاریخ علاقمندم، مردم را خیلی دوست میدارم گاهی مرده شان را بیشتر!

ونسان ونگوگ، ماری کوری، ناپلئون بناپارت، حمیدمصدق ، دالائی لاما و... وجه تشابه افرادی که دوستشان میدارم این است که همه دیوانه اند حتی بین زنده ها! احساس میکنم این دیوانگان هستند که دنیا را با خلاف جهت رفتن ها و متفاوت بودنشان میسازند... عاقلان همه عمر عاقلانه و محافظه کارانه زندگی میکنند و میروند ولی این دیوانگانند - گاهی به زعم بقیه مردم - که تفاوت می آفرینند، نمی ترسند، جلو می روند و خلق میکنند...

از اینکه گاهی مرا دیوانه میخوانند نه عاقل، خوشحال میشوم  ...

توصیه به دیوانگی نمیکنم چون بخشی از آن مربوط به ذات سرکش ماست، هر چند زندگی آرام و روان هم به نظر دلچسب میرسد...

جواب این سوال که چرا نمی توانم برای کارها و زندگی ام برنامه ریزی کنم را به طور قطع نمیدانم ولی شاید از این بابت باشد که همیشه در دقیقه نود همه چیز را عوض میکنم...

در دقایق آخری که در رشته علوم تجربی در دبیرستان ثبت نام کرده بودم ، رشته حسابداری را انتخاب کردم، درست چند روز مانده به رفتنم به هند با پذیرشی در دست ، در خانه نشستم، در لحظاتی که مدیر شرکت فکر نمیکرد استعفا دادم و خیلی کارهای عجیب دیگر!

همیشه بدون برنامه ریزی سفر کردم، بدون هماهنگی دلبسته شدم و سررسید به دست دنبال تاریخ ها نگشتم...

زیاد هم خوب نیست ! چون خودم هم نمیدانم فردا صبح چه خواهم کرد!!

برای همین هروقت که بخواهم کوله ام را ببندم و بروم حتی رفتنی بدون بازگشت، همان چند کتاب و ... کافی ست... این از معایب دیوانگی ست ، یادتان باشد!

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 15:48  توسط گـــیتا  |